ܜܔفِرشته کوچولوܜܔ
دیروز یاد یه خاطره از بچگی هام افتادم گفتم این چند روزه که سوتی ندادم بزار از شر گری های بچگیم بنویسم. از اون جایی که همه ی اکتشافاتم رو روی
داداشم اعمال می کردم یه روز نشسته بود و داشت با ماشینش بازی می کرد حدودا
2سال و خورده ای بود و من هم 7ساله.ادکلن جدید بابام رو برداشتم و گفتم
امیر بزنم؟ اون هم گفت :تی لو بزنی؟(ترجمه آنلاین:چی رو بزنی) پ.ن:هرشب خواب نمایشگاه کتاب امسال رو می بینم پس کی شروع میشه ... پ.ن:من با این عکس چه صفا ها کردم خواهر خیلی باحال بود. باد پنجه ی بریده چنار را به شیشه خیس پنجره ام چسباند در خیالم تعزیه ای برپاست!(حمید رضا اقبال دوست) اول از همه بگم تولد این کوچولوهست آخر های اسفند دوستم (سحر) حالا برگرد قم 9فروردین سحری زنگ زد که فری کدوم بوقی بودی آبروم جلو ملت رفت به خاطرت هیچ بوقستونی نرفتم هر کی از بغلم رد شد یه توپ وتشری بهم زد .من که تازه یادم افتاده بود چه قراری گذاشتم کلی خجالت کشیدم اما چه فایده مگه سحر از پشت تلفن خجالتم رو میدید .ولی این رو بگم بدونی یه تاب تست و یه کم درس خوندم اگر سحر بفهمه دستور قتلم رو صادر می کنه. پ.ن:این ملت کتاب تست از کتاب خونه می گیرن دستاشون رو هم نمیشورن آدم هر کوفت و زهره ماری از لای این کتاب تست پیدا می کنه هر از گاهی قیافه ام سبز پ.ن:ماهی خریدم گوش خواره این عکس رو ببین
دیشب نشسته بودم و داشتم فلسفه می خوندم که نگام به آینه افتاد .زهره ام ترکید یه دختر با موهای در هم و برهم و چشم های قرمز و خواب آلودجلوم نشسته بود اولش با دیدنش خیلی تعجب کرد م اما چون قیافه اش برام آشنا اومد یه چشمکی زدم بعد فهمیدم این دختره خودمم.هر وقت قیافه ام این جوری میشه بابام میگه تو بردی یا اون ؟من هم می گم خودم بردم بابام هم میگه میدونستم بیچاره شغاله پنجه هاش لای موهات جا مونده بعد هم میگه شغاله رو ندیدی میگم توی موهام نشسته. ای بابا این همه روزه واست خوندم تابگم منظور بابام این بودکه موهام انقدر اوضاعش خرابه که مثل این شده که باشغال درگیر شدم.(آرایه تشبیه توش به کار رفته) حالا بگذریم کتاب رو گذاشتم زمین و رفتم تا با آب پاش یه ابی به موهام بزنم تا فرفری شه .آقا چشمتون روز بد نبینه !آب که میزدم به سرم همش بو می کشیدم .آخه یه بوی بد و آشنایی میداد .اما هرچی فکر می کردم یادم نمیومد چه بویی میده اولش گفتم شاید آبش مونده رفتم تا آبش رو خالی کنم . که امیر جیغ زد:موهات رو باچی خیس کردی؟ من:با آبپاش چه طور؟ امیر:خاک تو سرت کنن این که توش آب نبود این وایتکس بود مامان می خواست مبل هارو تمییز کنه وایتکس ریخت تو آب پاش گفت بهت بگم دیگه به این آبپاشه دست نزنی! منو میگی دستام رو بردم لای موهای خیس بوگندوم وبو کشیدم تازه فهمیدم که بوی چی میده !دور اتاق می چرخیدم و جیغ میزدم که کچل شدم خـــــــ ـدا کمک کچل شدم چی کار کنم بعد میزدم تو صورت خودم میرفتم تو همون در میومدم میرفتم تو آشپزخونه ...امیر هم از خنده روی زمین ولو شده بود مادر بزرگه بدو بدو اومد پیشمو جیغ کشید:چی شده؟چه بلایی سرت اومده؟سوسک تو ماهاته . من:کـــــ ـچل شدم خاک بر سرم کـــــ چل شدم وای کچـــــ ـل وایتکس زدم به موهام . مادر بزرگه هم همین طور می خندید و هولم میداد تو حمام تا موهام رو بشورم.از حمام که بیرون اومدم تمام صورت و لای موهام پر شده بود از جوش ...قلبم گومب ،گومب میزد .دلم نمی خواست تو آینه نگاه کنم احساس می کردم یه دختر کچلم اما نبودم مامانم که اومد خونه همه رو براش گفتم موهام شده بود عینهو شمع اما فرفری شده بود ! پ.ن:اسم بلوتوثتون چیه دلم می خواد اسم بلوتوثم رو عوض کنم می خوام یه اسم عجیب غریب باشه الان اسم بلوتوثم (حاج خانم)پیشنهاد بدین چی بزارم! پ.ن:از عکسم خوشتون اومده مگه نه چشم های شهلام تو اون عینک چه خود نمایی میکنه! پ.ن:این هم از احساساتم پشت وانت باباممیدونی اسم وانتمون رو گذاشتم آقا فریبرز. چند روز پیش تو اتوبوس نشسته بودم به یه بچه ای برخوردم که دستش تا آرنج تو دماغش بود...(البته ببخشید دارم انقدر کثیف توصیف می کنم)خیلی آروم بهش گفتم :فک کنم تو اون یکی باشه!بچه مات و مبهوت به من نگاه کرد و گفت:ها؟مامانش خجالت کشید و گفت:دیدی خانمه دعوات کرد دستت رو از تو دماغت بیار بیرون پدر صلواتی! بچهِ هم انگار نه انگار که کسی چیزی بهش گفته همین طور مشغول دماغ بود.من هم هر از گاهی بهش نگاه می کردم و نیشم تا بنا گوش باز بود.یه دفعه یاد مادر مادر بزرگم که چند سالیه مرحوم شده افتادم حدود 6یا7سال پیش با خاله ی مامانم (یعنی با دخترش) سر یه چیز پیش وپا افتاده جرو بحث کرد.بعد هم با گریه گفت:این فاطمه از اولش لجباز و یه دنده بود .نمیدونم5سالش بود 4سالش بود به هر حال کوچیک بود تو خیابون داشتیم می رفتیم که دیدم داره گریه می کنه بهش گفتم چی شده؟گفت:گمشده! گفتم:چی؟چی گمشده؟ فاطمه:گردالیم دیگه! _گردالیت دیگه چیه بیا بریم خونه هزار تا کار ریخته سرم. فاطمه :دماغم رو گردالی کردم تو دستم بود رو دیوار جا موند ! مامان مادر بزرگم می خنده و می گه :اَه این دیگه گریه داره فک کردم النگوت رو گم کردی. خاله مامانم میشینه کف خیابون و میگه یا همون گردالیم رو پیدا می کنی یا تا100سال دیگه همین جا میشینم. بالاخره مامان مادر بزرگم مجبور میشه ازخیابون ری تا لاله زارپیاده برگرده آخر سر میرسه به یه کوچه خاله ی مامانم میدود به طرف یه دیوار و می گه ایناهاش و دماغش رو از دیوار برمیداره و با خوش حای میره خونه. این خاطره رو مامان مادر بزرگه با کلی گریه و جوش برامون تعریف کرداما تمام خانواده از خنده سیاه و کبود شده بودن.اون هم جوش کرده بود و میگفت:کجای این خنده داره ببین من دارم با کیا درد دل می کنم. آخر های ایستگاه از فکر و خیال اون روز بیرون اومدم بچهِ دستش رو از دماغش در آورده بود و داشت لواشک می خور بعد هم لواشک تُفی اش رو جلوم گرفت و گفت:خاله بخور! من:مرسی گلم خودت بخوره! پ.ن:امتحان ها رو با خوبی و خوشی دادم رفت پی کارش جواب های تاریخ شناسی و جغرافیا رو هم گرفتم خوب بود فک کنم این ترم معدلم خیلی خوب باشه یادمه ابتدایی که بودم سر ترم ها از بابام تخم مرغ شانسی می گرفتم.می خوام امسال هم بگم برام تخم شانسی بخره. پ.ن:اشتباهیی دفترچه علمی کاربردی خریدم اما تازه فهمیدم به دردم نمی خوره دانشگاهش واسه فروردینه کاشکی یکی ازم می خریدش چون اصلا نمی تونم ببینم پولم بره تو چاه...(حس خسیسیم زده بالا ) پ.ن:دیروز رفتم تو بازی که عاشقش بودم و یه سال باهاش خاطره داشتم دوباره ثبت نام کردم اما وقتی دیدم همه چی عوض شده دلم گرفت خداحافظ جنگ خان ها. پ.ن:مدیر ارشد سایت پیام نور شدم اگر کسی دوست داره عضو بشه البته تعریف از خود و سایت نباشه.(امضا مدیر ارشد سایت) پینوکیـ ـو سر به راه شده بود و بعد از مدرسه شغل پدر پیرش را ادامه داد . با این همه در آن شهر کوچک،مردم یادشان مانده بود که مدتی الاغ بوده و کسیزنش نمیشد.پینوکیو با یه دختر کولی ازدواج کرد وبچه دار شد.ولی انگاردردسرها تمامی نداشت.ژن شرم آوری از پینوکیو باعث شده بود پسرشان بایک پای چوبی و یک دست کج به دنیا بیاید و بعد ها دزد دریایی معروفی شد. یک روز شهردار به دادگاه شکایت کرد کُمدی که پینوکیو ساخته لباس هارا کش می رود و به قدری بزرگ شده که همه خانه را بلعیده.روزدادگاه هم وقتی خانمی روی یکی از صندلی هایی که پینوکیو ساخته بود نشست پایه های صندلی انقدر بلند شدند که خانم را زیر سقف به دام انداخت .بعد از آن پینوکیو مجبور شد اثاثش را جمع کند و از آن شهر برود. آخرین بار شنیدم که پینوکیو کارخانه ای در جنگل های باواریا درست کرده و از فروش سرباز های چوبی به ارتش پول خوبی در می آورد. پ.ن:اون سوسکی که بالای وبم دیدی الکی نبود قضیه داشت که خلاصه اش میشه تو مدرسه یه سو سک کشتم و انداختم تو جون بغل دستیم اما ...کشته قضایی شد که نگو حالا شاید اگر حالش بودتو آپ بعدی بگم اما انقدر بی جنبه بازی در آورد که از صندی آخر به جلوی کلاس کوچ کردم.مثلا سال دیگه می خواد بره دانشگاه ... پ.ن:17دی تولد داداشم امیر هست .امسال میشه 13ساله براش کادو خریدم یه جایی قایمش کردم که پیداش نکنه حالا به کسی نگو بین خودمون بمونه! پ.ن:ازدیروزمدرسه هامون تا آخر دی تعطیل شد اولین امتحانمون ریاضی هست عاشخشم!از وقتی فهمیدم ترم شروع شده بیشتر دلم می خواد برم تو اینترنت و داستان بنویسم. پ.ن:یلداتون مبارک دیشب دراز ترین شب رو خوابیدم وای چه خواب طولانی بود هر چی صبر می کردم صـ ـب نمیشد. این هم شب یلدا ی خونه ی ما البته ببخشید که یکم ولو هست. وقتی به گذشته ی نه چندان دورم نگاه می کنم چند سال پیش همراه خانواده ام ،مادر بزرگه ی مادریم .مامانم می گفت برو دست هاتو بشور من هم از جام تکون نمی خوردم .همش زیر میز ها رو نگاه می کردم تا مبادا یه شیر اون زیره خوابیده باشه با این تفکرات بودم که خانواده و دیگر دوستان از جا بلند شدن تا برن من هم خیلی سفت و محکم دست پدری رو گرفته بودم و با احتیا ط راه میرفتم.از در رستوران که بیرون اومدیم پدری دستم رو ول کردتا یه دورماشین رو چک کنه . من هم دور برمو برانداز میکردم که یه موجودی رو دیدم که موهای قهوه ای رنگش رو تکون تکون میداد .منو می گی تمام بدنم به لرزه در اومد آرام آرام خودم رو کشوندم طرف مامانم و گفتم :مامان ،....مامان... مامانم هم از وحشت رنگش سفید شد و گفت :چی شده من:ش...ش...شیر اون...جاست. مامانم رو می گی جیغ زد شیر شیر فرار کنید شیر اومده همه بی هدف دور خودشون می چرخیدن و نمی دونستن چی کار کنن من:اونا هاش پشت دیوار وایساده و سرش رو تکون میده. مامان زری که خیلی نترس بود عصاش رو برداشت و آرام آرام خودش رو رسوند به پشت دیوار پشت کنکوری نوشت:گاهی اوقات گذشته ها جلو می آیند و حال آدم رو میگرن. فری کنکوری باز هم نوشت:چه قدر جدیدا گربه ها خنگ شدن به جای اینکه وقتی از آدم فرارمی کنن به طرفی دیگه برن صاف می افتن تو جون بشر. دلم بعد از کنکور رو می خواد کاشکی میشد زمان رو دور زدآن هم دور دو فرمونه. قبلا قرار بود در مورد کرم بنویسم اما نشد که بشه. پ.ن:هم دلم می واد وبم رو داشته باشم هم دلم می خواد از نت دل بکنم . واسه کنکور میگم. پ.ن:این همعیدی من به دوست جونی های خودم ببخشید اگر دیر شد.با وارد کردن اسم و فامیل خودتون در این سایت ببینید
که کدوم شخصیت تاریخی هستید بیخودبه خوت فشارنیار .چون تو که یادت نمیاد . آخه نمیدونی که سالها پیش چه اتفاقی افتاد من برات می گم تا بدونی. سال ها پیش در چنین روزی بود که ناگهان به دنیا آمدم حالا دیدی نمیدونستی!من در این جا خودم رو موظف/موضف (حالا این رو ول کن که املاش چه طوره )میدونم که از همین جا از مادرم به خاطر این که سبب شدم شکمش گنده بشده . و دماخش باد کنه و از این که شبانه روز عر زدم و سنفونی تیز گریه هایم را تحمل کرد باید ازش تشکر و قدر دانی کنم.مادرم دوستت دارم .یه چی رو فهمیدی من 18ساله شدم هوریا یعنی این که دیگه هیچ کس بهم نمی گه زیر 18سال ممنوع آخه این موضوع بد جوری عقده ایم کرده بود.راستی یه خبر مهم دوست عزیز م خانم زمانی که یک نویسنده ی خوب هست دیشب بابا بزرگه یعنی (بابای بابای این جانب) برام یه تولد با حال گرفت .هویجوری رفتیم خونشون یه دفعه دیدیم بادکنک و کیک و ...تو اتاق و عمه هام و دختر عمه ام همه باهم جمع شده بودن حالا خوب شد تیپ زده بودم ها والا عکسا م زشت می افتاد .دیشب کادو هام رو برده بودم نشون عمه بزرگه بدم اما دیدم که خودشون تفلد گرفتن.فقط جای عمو م خالی بود با مادر بزرگه (مامان مامانم ).موقع کیک که شد تازه دختر عمه ام یادش افتاد شمع ها رو تو خونه شون جا گذاشته عمه کوچیکه هم رفت یه تیکه مقوا رو گرد کرد و گذاشت روی کیک عکس از این بزرگترش رو پیدا نکردم . پ.ن:دیگه حوصله ی بلاگفا رو ندارم تو این سه سال این اولین باری هست که از دستش خسته شدم . به نظرم کم اوردم . پ.ن: چراغ آشپز خونه مون داره میسوزه خیلی نورش کم شده ادم احساس می کنه غروبه. پ.ن:چه قدر این اسماعیلیه چندشه پ.ن:جدیدا دلم بد جوری هوس یه زرافه کرده از همه جور حیوانی می ترسم به جز لاکپشت و سوسک ا ما الان که فکرش رو می کنم می بینم از زرافه هم نمی ترسم شاید آپ بعدیم درمورد یه کرم باشه شاید! پ.ن:خواستم این آپم رو ام پی تری کنم به خاطر همین خیلی جذاب نشد.شما به جذابیت خودتون ببخشیدش پ.ن:بد جوری دلم یه کتاب فروغ فرخزاد می خواد آخه اون هم مث من از پاییز خوشش میاد .خوندنش شعر هاش یه حس خوبی داره مث پا گذاشتن روی برگ خشک.توی تمام فصل ها هیچ فصلی مث پاییز و زمستون لذت بخش نیست
دلت می خواد برایت از نبرد عجیبم تعریف کنم که دیشب با چه شجاعتی.... نه؟ خُب باشه! +یه سایت پیدا کردم که خیلی با حاله فقط موست رو روی قسمت سفید سایت بکش و نگاه کن کلیک +حساسیت فصلیم شروع شده 24ساعته عطسه میزنم. +تازه فهمیدم که شب تولدم با هالووین یکی شده .چه قدر هالوین رو دوست دارم کاشکی ایران هم هالوین داشت فکرش رو بکن می رفتیم خونه ی ملت غیور و می گفتیم یا ترس یا شکلـــــــــــــــات. +دیگه نمی خوام بگم آپم یا نه!هر کی اومد قدمش سرچشم هر کی هم نیومد +دارم قهوه تلخ هام رو دوباره از سر می بینم چه قدر با حاله من عاشق بابا اتی هستم .کاشکی من هم تو مسابقه ی قهوه تلخ برنده میشدم و بابا اتی و باباشاه می گفتن فری جون شما برنده ی یک....نمی گم ریا نشه! +این عکس رو ببین حالش رو ببر! +خیلی دلم هوای آپ کم رو کرده بود!
![]()
من:پیس پیس(ترجمه آنلاین:ادکلن)
خندید و گفت:من بزنم!
من:نه نه تو هنو زکوچولو یی باید بزرگا بزنن
امیر:باچه بزن(ترجمه آنلاین:باشه بزن)
من هم ادکلن روگرفتم و زدم تو چشماش .یه دفعه جیغش بلند شد انقدر جیغ کشید
که نگو تا چند ساعت دور چشاش قرمز و متورم شده بود اما خدا رو شکر کور نشد...





جمعه یکم اردیبهشت 1391 21:46 ヅ فرشته| |
البته کم کم داره خرس گنده ای میشه واس خودش
.کوچـولو دیگه ای بابا وبم
رو میگم 3سالش شده واسه من زبان باز کرده میگه اگر به دوستای وبت نگی تولدمه
هیچ پستت رو ثبت نمی کنم می بینید توروخدا این وبلاگ های جدید چه زبونی
میریزن وبلاگم وبلاگای قدیم.خوب حالا راضی شدی؟برم بقیه ی آپ هام رو بکنم؟
![]()
همون که 2تا چشم داره 1دماغ و 1دهن و دوتا دست و...گفت که می خواد بره ولایتشون(تهرون)تا این حرف رو زد گفتم:عمرا اگر بزارم بچه کنکوری
پامیشه میره تهرون بیا باهم بریم کتاب خونه
درس بوخونیم .بلکه یه جیگری از کاردر بیایم.بالاخره سحر رو متقاعد کردیم که سر جاش بشینه و باهم درس بخونیم.2روز قبل ازعید بهمون زنگ زدن که بیاین کوهبنان -کرمان از من که نه ازخانواده که آره آقا
ما رفتیم کوهبنان وتا8فروردین اونجا بودیم البته من با کتاب تستم همه جا رفتم .هر چی آثار باستانی می خواستم اون جا بوداز دوران دایناسورها تا امسالشون رو دیدیم خداییش که دست هر شهر تاریخی رو از پشت بسته.انقدر باحال بود که دلم نمیخواست برگردم قم.ما تو اون چند روز خونه ی خبرگزار ایسنا بودیم .یه پسر داشتن انقدر بامزه بـــــــــــــوداسمش هم فاضل
بود .بابام براش لی لی لی حوضک خوند آخرش شصت فاضل رو گرفت و گفت منه منه کله گنده اون هم تا آخرین لحظه که پیشش بودیم به بابام گفت :کله گنده به داداشم گفت پسره به من گفت جوجو به مامانم هم چز خاصی نگفت(توقع داشتی یه چیزی به مامانم بگه؟)جای باحالش این جا بود که فاضل ته هر حرفی یه علامت سوال میزد یا میگفت چـکا کنه؟یا میگفت...نمی گم تو کفش بمونی ...بقیه خاطره ی سفرم رو هم نمیگم که بد تر تو کفش بمونی صلا کفگیر شی.
میشد آخه لاش از اون چیزابود. ای بابا ازاون چیزا دیگه از همونا که وسط دوتا چشمته و یه انگشت با چشمت فاصله داره...ازهمین جا اعلام میکنم که قبل از خواندن کتاب تست دست هاتان را بشورید و دست تو مماختون
هم نکنید.
آبیه مثل سگ گاز میگیره مثل کوسه شیرجه میزنه مثل جیگر می خوره اسمش رو گذاشتم فشتراین بک می خواستم به فرشته بخوره
.

جمعه یازدهم فروردین 1391 20:16 ヅ فرشته| |

چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 22:56 ヅ فرشته| |
وسط های راه آقاهه گفت:ببخشید آقا پیاده میشم.
من رو می گید وسایل هام رو جمع و جورکردم و ضربتی از تاکسی بیرون اومدم
.حالا توجه طرف جلو نشسته من عقب.آقاهه پولش رو داد و رفت من هم در تاکسی
رو که باز بود گرفته بودم و به آسمون نگاه می کردم.
راننده:ببخشید خانم نمی خواین پولتون رو بدین من اینجا اسیرم ها.
من:آقا من که نمی خوام پیاده شم؟
راننده:پس چرا بیرون وایسادید.
من:خوب مسافر داشت پیاده میشد.
راننده با دهنی باز به من نگا ه می کرد یه دفعه دوزاریم افتاد که چه سوتی
بدی دادم فک کن طرف صندلی جلو بود و پیاده شد من آی کیو که عقب بودم پیاده
شدم
دوباره سوار تاکسی شدم .که کاشکی نمیشدم . اون دوتا خانم و راننده هر از
گاهی از خنده روده بر میشدن و دوباره ساکت میشدند و دوباره...
2-امروز تو راهپیما اومدیم از یه بازارچه میون بر بزنیم که از بالای پله های بازارچه شوت شدم پایین و پله پله پله با کمر میومدم پایین .ملت هم اون وسط آه و اوهشون هوا بود.حالا من می خندیدم ملت آخش و می گفتن .خیلی خجالت کشیدم.بابام دستم رو گرفت و بندم کرد .ملت هم با تعجب نگاهم می کردن .تمام بدنم خورد شده بود اما بالبخند به همشون می گفتم:چیزی نشده...جلوپام رو ندیدم...
بعد هم با سرعت محل رو رد کردم آخه همه داشتن من رو به هم نشون میدادن.
پ.ن:توجه کردین چه قدر تو پست قبلیم اسماعیلی تهوع بود.
پ.ن:دانلود یه کارتون خوشگل رو گذاشتم.خیلی کوتاهه و بامزه نگیرینش دلم می گیره این هم عکس کارتون
دانـــــــــــــــــلود

شنبه بیست و دوم بهمن 1390 14:39 ヅ فرشته| |
دوشنبه سوم بهمن 1390 21:21 ヅ فرشته| |
پنجشنبه یکم دی 1390 11:18 ヅ فرشته| |
این چند روزه اتفاقای مختلفی برام افتاده اول از همه اینکه:
1-چند روز پیش یه چکمه ی خیلی ناز خریدم اما شب تاسوعا که رفتیم مسجد خانم دزده کفش هام رو گذاشت زیر بغلش و رفت من موندم و یه جفت پای بی کفش همسایه ی دیوار به دیوار مسجد از خونشون برام یه دمپایی رنگ و وارنگ آورد تا بتونم برم خونه اون شب چون خیلی خیابون ها شلوغ بود بابا ماشین رو نیاورده بود مجبور شدم باون قیافه خنده دار برم خونه وسط راه بابام به شوخی گفت :چکمه هات کو؟
من هم از حرص دزده زدم زیر گریه حالافرض کن من با یه تیپ شیک و یه دمپایی رنگی رنگی و چشم های قرمز تو خیابون راه میرفتم و ملت هم که نگاه می کردن بعضی ها چشاشون از تعجب زده بو دبیرون
دلم می خواست ساکت شم اما هر کاری می کردم گریه ام بند نمیامد مامانم بهم قول داد که عین خودش رو برام پیدا کنه و بخره . اما بازهم گریه ام بند نیامد تا خود خونه گریه کردم
.
2-پریشب هم عموی مامانم اومد خونه مون و شاه طوطی اش رو به ما سپرد و رفت .عموی مامانم اسم شاه طوطیش رو گذاشته بود عسل اما چون شاه طوطی نر بود مادربزرگه اسمش رو گذاشت هوشتنگ خانوتی می گن هوشنگ یاد این می افتم
!
3-روز عاشورا عمه بزرگه و عمه کوچیکه بچه هاشون رو علی اصغر کردن و رفتیم حرم .
4-میدونی دیشب تلویزیون گفت دفترچه کنکور ها رو آوردن من هم استرس گرفتم و نشستم اقتصاد دوم دبیرستان رو تا نصف خوندنم و
تست زدم.
5-وقتی این و می بینم دلم یه حالی میشه
!
6-سمت راستی عکس رها و سمت چپی هم علی کوچولو
.



پنجشنبه هفدهم آذر 1390 17:16 ヅ فرشته| |
.از یه طرف خنده ام می گیره از یه طرف خجالت می کشم . حالا قضیه ش رو می گم تا قضاوت کنی که خجالت بکشم یا به خودم افتخار
کنم .
و با یه 10یا15نفر دوست
. ماشین هامون رو قطار کردیم و با هم رفتیم مشهد وسط جاده بودیم که واسه ی خستگی کنار یه رستوران فکستنی بیابونی وایسادیم تا یه چیزی بخوریم و خستگی در کنیم.یه آقایی
کنار میز ما نشسته بود و می گفت:من چند بار تو این جاده شیر دیدم
یه بار یه پلنگ رو با ماشینم زیر گرفتم و از این جور حرف ها ...![]()
![]()
؟فرشته !چیه مامان حرف بزن...
من هم زده بودم رو دنده گریه
. آخر سر مادر بزرگ دوستمون که بهش می گفتن مامان زری گفت:فرشته ،کجا دیدیش؟شیرکو مادر جون.
بعد هم با کلی خنده برگشت این طرف وگفت:فرشته!این بود آقا شیره که حرفش رو میزدی
. همه به طرف دیوار یورش بردن من هم که می ترسیدم یه جا تنها وایسم بدو بدو دونبالشون رفتم. چیزی که پشت دیوار بود یه سگ قهوه ای لاغر شل و ول بود .مامان زری با عصاش زد به زمین و سگ بد بخت رو مجبور کرد بره سگ بیچاره هم شلون شلون از رستوران فاصله گرفت.بعد از آن روز هر وقت اون دوست هامون ما رو می بینن می گن :فرشته به پا یه وقت شیر نخوردت
. هر وقت این رو بهم میگن ازخجالت سرخ و سفید
میشم .
سه شنبه یکم آذر 1390 0:35 ヅ فرشته| |
.
(شاعر میگه مادرم دلخوشی بابا همینه ...ببخشید این شعر روز پدر بود هواسم نبود .پوزش)
از اون هایی که ازشون امضا می گیرن ها تولدش بود از همین جا تولدش رو بهشون تبریک عرض می کنم اینم وبلاگش لعل سلسبیل.
و آتیشش زد وقتی فوتش کردم کیکم شده بود پر از خاکستر مقوا.جاتون خالی خیلی خوش گذشت امروز هم امتحان فلسفه داشتم اما چون نخونده بودم زنگ اول نرفتم مدرسه زنگ دوم رفتم. این هم یه راه پیچوندن امتحان.از کادوی مامانم و عروسک داداش کوچولوم برام خریده بود خیلی خوشم اومد .این هم از عکس عروسکش






چهارشنبه یازدهم آبان 1390 19:5 ヅ فرشته| |
آره دیگه!



یکشنبه یکم آبان 1390 18:52 ヅ فرشته| |
| designer: | غـــزالــ |









